+ - x
 » از همین شاعر
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
 ایا خورشید بر گردون سواره
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 بوی باغ و گلستان آید همی
 بار دگر جانب یار آمدیم
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 بیا کامروز شه را ما شکاریم

 » بیشتر بخوانید...
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 گنج
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 روزی برای دیدنت
 بیهوده ها
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده
مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده
حیات خویش در آن لقمه گر چه پنداری
ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده
چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم
که چشم جان را گشته است این چرا پرده
طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده ست
عروس پرده نموده ست مر تو را پرده
چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید
خیال هاست شده بر در صفا پرده
خیال طبع به روی خیال روح آید
ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده
دلا جدا شو از این پرده های گوناگون
هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *