+ - x
 » از همین شاعر
 ما صحبت همدگر گزینیم
 شهر پر شد لولیان عقل دزد
 باوفاتر گشت یارم اندکی
 جان منست او هی مزنیدش
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 مرگ زیباست
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 تو را دوست میدارم
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
که هر کجا مرده بود زنده کنم بی حیله ای
خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم
کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله ای
گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم
آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله ای
گر حبه ای آید به من صد کان پرزرش کنم
دریای شیرینش کنم هر چند باشد قله ای
از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم
صد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله ای
هر لحظه نومید را خرمن دهم بی کشتنی
هر لحظه درویش را قربت دهم بی چله ای
چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نیی
اندیشه های خوش نهم اندر دماغ و کله ای
می ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقط
بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله ای
خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو
جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله ای
تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دین
هر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *