+ - x
 » از همین شاعر
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 هر چند که بلبلان گزینند
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
 چهارم
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته

 » بیشتر بخوانید...
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 ملت من
 فلتر شکن
 مرا بخوان
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی
آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی
بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود
معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی
یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت
برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی
ای رحمه للعالمین بخشی ز دریای یقین
مر خاکیان را گوهری مر ماهیان را راحتی
موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشد
چندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی
خود پیشتر اجزای او در سجده همچون شاکران
وز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی
در پیش دریای نهان این هفت دریای جهان
چون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی
دریای پرمرجان ما عمر دراز و جان ما
پس عمر ما بی حد بود ما را نباشد غایتی
ای قطره گر آگه شوی با سیل ها همره شوی
سیلت سوی دریا برد پیشت نباشد آفتی
ور سرکشی غافل شوی آن سیل عشق مستوی
گوش تو گیرد می کشد کو بر تو دارد رافتی
مستفعلن مستفعلن اکنون شکر پنهان کنم
کز غیب جوقی طوطیان آورده اندم غارتی
شکر نگر تو نو به نو آواز خاییدن شنو
نی این شکر را صورتی نی طوطیان را آلتی
دارد خدا قندی دگر کان ناید اندر نیشکر
طوطی و حلقوم بشر آن را ندارد طاقتی
چون شمس تبریزی که او گنجا ندارد در فلک
کان مطلع خورشید او دارد عجایب ساحتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *