+ - x
 » از همین شاعر
 آمدم باز تا چنان گردم
 مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
 ای وصل تو آب زندگانی
 روی تو به رنگریز کان ماند
 من از این خانه به در می نروم
 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 نظاره چه می آیی در حلقه بیداری
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 آمد رمضان و عید با ماست

 » بیشتر بخوانید...
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 منه از کف چراغ آرزو را
 خاطره ها
 لحظه های خموش
 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
 دل ما آتش و تن موج دودش
 به مناسبت روز زن
 گل کو
 این طرف و آن طرف
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره ای
آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او
و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره ای
چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین
در گلشنی پر یاسمین بر چشمه ای فواره ای
ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا
بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره ای
چون آفتاب آسمان می گرد و جوهر می فشان
بر تشنگان و خاکیان در عالم غداره ای
ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنون
هنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره ای
چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختم
عشقی عجب می باختم با غره غراره ای
افلاکیان بر آسمان زان بوی باده سرگران
ماه مرا سجده کنان سرمست هر فراره ای
انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جو
بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره ای
رحمت به پستی می رسد اکسیر هستی می رسد
سلطان مستی می رسد با لشکر جراره ای
خیمه معیشت برکنی آتش به خیمه درزنی
گر از سر بامی کنی در سابقان نظاره ای
مستی چو کشتی و عمد هر لحظه کژمژ می شود
بر موج ها بر می زند در قلزمی زخاره ای
می گویم ای صاحب عمل و ای رسته جانت از علل
چون رستی از حبس اجل بی روزن و درساره ای
زین عالم تلخ و ترش زین چرخ پیر طفل کش
هم قصه گو و هم خمش هم بنده هم اماره ای
گفتا مرا شاه جهان درداد یک ساغر نهان
خود را بدیدم ناگهان در شهر جان سیاره ای
پنهان بود بر مرد و زن در رفتن و در آمدن
راه جهان ممتحن از غیرت ستاره ای
چون معبرم خیره نگر نی رخنه پیدا و نه در
چون چشمه ای برکرده سر بی معدنی از خاره ای
ای چاشنی شکران درده همان رطل گران
شیرم بده چون مادران بیرون کش از گهواره ای
ای ساز و ناز ناکسان حیرت فزای نرگسان
ای خاک را روزی رسان مقصود هر آواره ای
زان باده همچون عسس ایمن کن هر دزد و خس
سجده کنانند این نفس هر فکر دل افشاره ای
ای جام راح روح جو آسایش مجروح جو
ای ساقی خورشیدرو خون ریز هر استاره ای
ای روزی دل ها رسان جان کسان و ناکسان
ترکاری و یاغی به سان هموار و ناهمواره ای
چون نفخ صوری در صور شورنده حشر و حشر
زنجیر تو چون طوق زر تشریف هر جباره ای
بردی ز جان معقول را وین عقل چون معزول را
کردی دماغ گول را از علم تو عیاره ای
تا گردن شک می زند بر میر و بر بک می زند
بر عقل خنبک می زند یا بر فن مکاره ای
بس کن درآ در انجمن در انخلاق مرد و زن
می ساز و صورت می شکن در خلوت فخاره ای
چون گل سخن گوی و خمش هرگز نباشد روترش
در صدر دل مانند هش بر اوج چون طیاره ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *