+ - x
 » از همین شاعر
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 هر کجا که پا نهی ای جان من
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 میر خرابات تویی ای نگار
 آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 تو نقد قلب را از زر برون کن

 » بیشتر بخوانید...
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 زمانه کار او را میبرد پیش
 منم که گوشه میخانه خانقاه من است
 جنگل
 اگر مُردم
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 سرگذشت
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
خوشتر ز مستی ابد بی باده و بی آلتی
یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده
آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی
شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تو
یاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی
جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خود
پا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی
پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شری
وز کفش خود شد خوشتری پا را در آن جا راحتی
جان نیز داند جفت خود وز غیب داند نیک و بد
کز غیب هر جان را بود درخورد هر جان ساحتی
جانی که او را هست آن محبوس از آن شد در جهان
چون نیست او را این زمان از بهر آن دم طاقتی
چون شاه زاده طفل بد پس مخزنش بر قفل بد
خلعت نهاده بهر او تا برکشد او قامتی
تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کن
در مشکلات دو جهان نبود سالت حاجتی
خمخانه مردان دل است وز وی چه مستی حاصل است
طفلی و پایت در گل است پس صبر کن تا غایتی
تا غایتی کز گوشه ای دولت برآرد جوشه ای
از دور گردی خاسته تابان شده یک رایتی
بنوشته بر رایت که این نقش خداوند شمس دین
از مفخر تبریز و چین اندر بصیرت آیتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *