+ - x
 » از همین شاعر
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ای جان و جهان چه می گریزی
 در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 یازدهم
 آمدم باز تا چنان گردم
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 ای که تو از عالم ما می روی
 هر که بهر تو انتظار کند
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به

 » بیشتر بخوانید...
 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت
 المنۀ لله که در میکده باز است
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 در رزم زندگی
 شهپر خاکستر
 مهربان
 امروز دیدمت که تو در خانهء منی
 رشته ی امید
 ای آفتاب آینه دار جمال تو
 تا شدم بيخبر از نام و نشان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم می زن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بی جام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر
آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو
زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین
کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود
صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *