+ - x
 » از همین شاعر
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 بازم صنما چه می فریبی تو
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی

 » بیشتر بخوانید...
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 دام مهرویان
 هوای من
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 مختار من
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی
بحر کمینه شربتم کوه کمینه لقمه ام
من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی
تشنه تر از اجل منم دوزخ وار می تنم
هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی
نیست نزار عشق را جز که وصال داروی
نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی
عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند
گر چه بود گران سری گر چه بود سبک جهی
صدق نهنده هم تویی در دل هر موحدی
نقش کننده هم تویی در دل هر مشبهی
نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته ای
روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی
خامش باش و بازرو جانب قصر خامشان
باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *