+ - x
 » از همین شاعر
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 بانگ برآمد ز خرابات من
 دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 خضری به میان سینه داری

 » بیشتر بخوانید...
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 ملت من
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 دست الفت
 واژه های تلخ و سنگینم
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 آمد و رفت
 گرچه غم و رنج من درازی دارد
 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی
سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم
جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی
لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را
از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی
سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی
گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا
گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی
سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی
من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا
آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی
گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی
فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی
از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این
آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *