+ - x
 » از همین شاعر
 آفتابی برآمد از اسرار
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 ای عشق که جمله از تو شادند
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
 یا ملک المغرب والمشرق
 ای مطرب دل برای یاری را
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو

 » بیشتر بخوانید...
 به یاد تو دوست داشتنی ترینم
 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری
چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی
رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی
بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی
چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی
تویی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو
همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو
فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی
چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی
چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی
بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان
تویی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی
خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو
چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *