+ - x
 » از همین شاعر
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 سماع صوفیان می درنگیرد
 هر که ز عشاق گریزان شود
 یا من نعماه غیر معدود
 پریر آن چهرۀ یارم چه خوش بود
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی

 » بیشتر بخوانید...
 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟
 تا،دل ازنام تو،بامن دم زند
 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
 بی دروغ
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 حکایت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه
که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر
که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را
بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش
بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی
چون دعوی کری کردم جواب و عذر چون گویم
همه در هام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی
به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو
بپرسیدش ز نام من بگفتا گیج و سودایی
نظر کردم دگربارش که اندرکش به گفتارش
که شاگرد در اویی چو او عیارسیمایی
مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمی دانی
که حیلت گر به پیش او نبیند غیر رسوایی
مکن حیلت که آن حلوا گهی در حلق تو آید
که جوشی بر سر آتش مثال دیگ حلوایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *