+ - x
 » از همین شاعر
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 روی تو به رنگریز کان ماند
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی

 » بیشتر بخوانید...
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 امروز که بی حساب کردم گریه
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 رفته
 پاییز
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 شهر ما خوبترین شهر زمین
 عصیان خدایی
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
که امشب می نویسد زی نویسد باز فردا ری
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن
قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد
گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی سر
به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری
کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب
اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری
سرش را می شکافد او برای آنچ او داند
که جالینوس به داند صلاح حال بیماری
نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی
نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری
اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم
در او هوش است و بی هوشی زهی بی هوش هشیاری
نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است
چه بی ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *