+ - x
 » از همین شاعر
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 ساقی من خیزد بی گفت من
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
 چون سوی برادری بپویی
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
 رو به روی تو زبانم بند می ماند عزیز!
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 رشته ی امید
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
 آدم آهنی
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
 نگارا لباس قشنگ تو خوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی
به حق اشک گرم من به حق روی زرد من
به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی
اگر عالم بود خندان مرا بی تو بود زندان
بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی
اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم
مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی
بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی
به جان بی وفا مانی چو یار ما گریزانی
ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را
بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم
چو سایه در رکاب تو همی آیم به پنهانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *