+ - x
 » از همین شاعر
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 بکت عینی غداه البین دمعا
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد

 » بیشتر بخوانید...
 بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
 نگرید مرد از رنج و غم و درد
 خاطره باغ
 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 گله از سختی ایام بگذار
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 گلا به روی تو
 هاتفی از گوشه میخانه دوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
این صورت تن رفته و آن صورت جا مانده
ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی
گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را
تن مرده و جان پران در روضه رضوانی
ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری
چندان صفتت کردم والله که دو چندانی
الممن حلوی و العاش علوی
با تو چه زبان گویم ای جان که نمی دانی
چندان بدوان لنگان کاین پای فروماند
وآنگه رسد از سلطان صد مرکب میدانی
می مرد یکی عاشق می گفت یکی او را
در حالت جان کندن چون است که خندانی
گفتا چو بپردازم من جمله دهان گردم
صدمرده همی خندم بی خنده دندانی
زیرا که یکی نیمم نی بود شکر گشتم
نیم دگرم دارد عزم شکرافشانی
هر کو نمرد خندان تو شمع مخوان او را
بو بیش دهد عنبر در وقت پریشانی
ای شهره نوای تو جان است سزای تو
تو مطرب جانانی چون در طمع نانی
کس کیسه میفشان گو کس خرقه میفکن گو
اومید کی ضایع شد از کیسه ربانی
از کیسه حق گردون صد نور و ضیا ریزد
دریا ز عطای حق دارد گهرافشانی
نان ریزه سفره ست این کز چرخ همی ریزد
بگذر ز فلک بررو گر درخور آن خوانی
گر خسته شود کفت کفی دگرت بخشد
ور خسته شود حلقت در حلقه سلطانی
برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو
بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *