+ - x
 » از همین شاعر
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 رفتیم بقیه را بقا باد
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 دلا در روزه مهمان خدایی
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
 ماها چو به چرخ دل برآیی

 » بیشتر بخوانید...
 آزادی اندیشه
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 هاتفی از گوشه میخانه دوش
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 پیش از تو
 رفته، رفته از کنارت می­ روم دیگر بچیش
 شبانه
 بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
 ماه لعنتی!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوش
یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری
در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو
خوش خواب که می بینم در حالت بیداری
دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل
در پوست نمی گنجد از لذت دلداری
قرص قمرت گویم نور بصرت گویم
جان دگرت گویم یا صحت بیماری
از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکنده
وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری
از جمله ببر زیرا آن جا که تویی و او
تو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری
اندر شکم ماهی دم با کی زند یونس
جز او کی بود مونس در نیم شب تاری
در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر
ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری
با این همه ای دیده نومید مباش از وی
چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *