+ - x
 » از همین شاعر
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
 جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
 شانزدهم
 اول نظر ار چه سرسری بود

 » بیشتر بخوانید...
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 دریایی
 زندگی
 رسول فجر
 استسقا
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 آرزوی رفته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر
آن طره که دل دزدد ماننده طراری
در سوخته جان زن از آهن و از سنگش
در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
بفروز چنین شمعی در خانه همی گردان
باشد که نهان باشد او از پس دیواری
اندر پس دیواری در سایه خورشیدش
در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
در خانه همی گشتم در دست چنین شمعی
تا تیره شد این شمعم از تابش انواری
گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان
در بی نمکی چون ره بردم به نمکساری
ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده
وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری
در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد
چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری
من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در
وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری
از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی
چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *