+ - x
 » از همین شاعر
 بیست و نهم
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 به جان تو که سوگند عظیمست
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 فرست باده جان را به رسم دلداری
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 بیا امروز ما مهمان میریم

 » بیشتر بخوانید...
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 برای نتوانستن
 تیمسار
 شور نوا
 بگو از من به پرویزان این عصر
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
 گلدان
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 تب و تابی که باشد جاودانه
 چشم مستت به عين جنگ مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
من خابیه تو در من چون باده همی جوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی
ای رهزن بی خویشان ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی
آن روز که هشیارم من عربده ها دارم
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *