+ - x
 » از همین شاعر
 بخش هفتم
 فان وفق الله الکریم وصالکم
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی

 » بیشتر بخوانید...
 حماقت
 از تو چه پنهان
 مست ها دروغ نمی گویند
 شکر خدا
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 امشب که در آیینه مرورم کردی
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 او با ما، با ماست
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
من واله یزدانم در حلقه مردانم
زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی
هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی
هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر
از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم
تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد
زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *