+ - x
 » از همین شاعر
 منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
 یا رب توبه چرا شکستم
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 اول
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 خاک خسته
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 آمویه
 باورشکن
 مرور یک گرداب
 ماهی
 شعری برای جنگ
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 به این نابودمندی بودن آموز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی
در روح نظر کردم بی رنگ چو آبی بود
ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی
آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد
تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی
دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره
من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی
چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم
او قطره شده دریا من قطره شده گاهی
پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را
باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی
آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که
او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی
با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را
چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی
از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی
در سحر نمی بندد جز سینه آگاهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *