+ - x
 » از همین شاعر
 آن کس که ز تو نشان ندارد
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش

 » بیشتر بخوانید...
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 شب چله
 یک کمی
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
 زن زدن
 قشلاق زاده ام
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 بازگشت
 باران
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش
این فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته
بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
زین منزل شش گوشه بی مرکب و بی توشه
بس قافله ره یابد در عالم بی جایی
روشن کن جان من تا گوید جان با تن
کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی
تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم
رونق نبود جو را چون آب بنگشایی
ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی
والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی
در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم
افتاده در این سودا چون مردم صفرایی
شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت
جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *