+ - x
 » از همین شاعر
 ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
 ز کجا آمده ای می دانی
 یا من لواء عشقک لا زال عالیا
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 قضا آمد شنو طبل نفیرش
 نگارا تو گلی یا جمله قندی

 » بیشتر بخوانید...
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 کارخانه ی ستم
 آن کس که به دست جام دارد
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 دوبیتی های هزارگی بخش پنجم
 ای پسته ی دهانت شیرین و انگبین لب
 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
 این صبح همان و آن شب تار همان
 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی
بی ولوله زاغی بی گرگ جگرخایی
افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی
کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی
از رشک همی گوید والله که دروغ است آن
بی جان کی رود جایی بی سر کی نهد پایی
من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم
او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی
مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد
چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی
این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت
در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی
بی عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند
وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی
گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را
دوزخ کی رود آخر از جنت مأوایی
من بی سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا
بی پای همی گردم چون کشتی دریایی
از در اگرم رانی آیم ز ره روزن
چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی
چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم
در روزن این خانه در گردش سودایی
بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی
برگو که در این دولت تیره نشود رایی
بربند دهان برگو در گنبد سر خود
تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی
شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود
از حرف همی گردد این نکته مصفایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *