+ - x
 » از همین شاعر
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 ماییم و دو چشم و جان خیره
 تماشا مرو نک تماشا تویی
 بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

 » بیشتر بخوانید...
 خیابان
 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
 هرگز دل من ز علم محروم نشد
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
 می واژه
 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 شوق بی نیاز
 سفر بخير برو
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خانه خود یافتم از شاه نشانی
انگشتری لعل و کمر خاصه کانی
دوش آمده بوده ست و مرا خواب ببرده
آن شاه دلارامم و آن محرم جانی
بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش
از عربده مستانه بدان شیوه که دانی
گویی که گزیده ست ز مستی رخ من بر
کز شاه رخ من بر کاری است نهانی
امروز در این خانه همی بوی نگار است
زین بوی به هر گوشه نگاری است عیانی
خون در تن من باده صرف است از این بوی
هر موی ز من هندوی مست است شبانی
گوشی بنه و نعره مستانه شنو تو
از قامت چون چنگ من الحان اغانی
هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقد است
پیران طریقت بپذیرند جوانی
در آینه شمس حق و دین شه تبریز
هم صورت کل شهره و هم بحر معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *