+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 چهلم
 شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 جان و جهان، چو روی تو در دو جهان کجا بود؟
 تا به جان مست عشق آن یارم
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم

 » بیشتر بخوانید...
 خورشید قاتل است
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 بگذار برگردم!
 آسیای نوبتی
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 بیا از من بگیر آن دیر ساله
 این روز ها و خون من و گردن از شما
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 از نفرتی لبریز
 غزل تقویم ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم
پدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهان
زهی قفل و زهی این بی کلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جان
جنون را عقل ها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خم
منزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بین
زهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسر
در آن ابری نگر کز وی چکیدی
در آن دکان تو تخته تخته بودی
اگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم ز آحاد بودی
در این ده گر چه مشهور و وحیدی
همان جا رو چنان ز آحاد می باش
از آن گلشن چرا بیرون پریدی
بر این سو صد گره بر پایت افتاد
ز فکر وهمی و نکته عمیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *