+ - x
 » از همین شاعر
 بیست و سوم
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 صبر مرا آینه بیماریست
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
 دلا رو رو همان خون شو که بودی
 دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
 نماز شام چو خورشید در غروب آید
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 بانگ برآمد ز خرابات من

 » بیشتر بخوانید...
 حریق سرد
 تابستان
 صبر تلخ
 رنگ آرزو
 مدت وزارت در کابینۀ کرزی
 بارانه
 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
 پیچ در پیچ
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی
به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار چونی
از این آتش که در عالم فتاده ست
ز دود لشکر تاتار چونی
در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی
منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی
منت پرسم اگر تو می نپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی
وجودی بین که بی چون و چگونه ست
دلا دیگر مگو بسیار چونی
بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *