+ - x
 » از همین شاعر
 شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 بخش دوازدهم
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 زندگانی مجلس سامی
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری

 » بیشتر بخوانید...
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 زاد روز سحر
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 کَلفَهشنگ
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 عشق یعنی
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سلام علیک ای مقصود هستی
هم از آغاز روز امروز مستی
تویی می واجب آید باده خوردن
تویی بت واجب آید بت پرستی
به دوران تو منسوخ است شیشه
بگردان آن سبوهای دودستی
بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم چو در مغزم نشستی
هلا ای یوسف خوبان به مصر آ
ز قعر چه به حبل الله رستی
بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت
رسن را سخت کز چنبر بجستی
منم لولی و سرنا خوش نوازم
بده شکر نیم را چون شکستی
به دو بوسه مخا از خشم لب را
تو ده نان چون دکان ها را ببستی
بلی گو نی مگو ای صورت عشق
که سلطان بلی شاه الستی
بلی تو برآردمان به بالا
بلی ما فرود آرد به پستی
خمش کن عشق خود مجنون خویش است
نه لیلی گنجد و نی فاطمستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *