+ - x
 » از همین شاعر
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 گویم سخن شکرنباتت
 این چنین پابند جان میدان کیست
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
 بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل

 » بیشتر بخوانید...
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 آینگی
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
 نگرید مرد از رنج و غم و درد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگفتم دوش ای زین بخاری
که نتوانی رضا دادن به خواری
در آن جان ها که شکر روید از حق
شکر باشد ز هر حسیش جاری
اگر صد خنب سرکه درکشد او
نه تلخی بینی او را نی نزاری
خدایت چون سر مستی نداده ست
حذر کن تا سر مستی نخاری
از آن سر چون سر جان را شراب است
همی نوشد شراب اختیاری
ز تو خنده همی پنهان کند او
که او خمری است و تو مسکین خماری
چو داد آن خواجه را سرکه فروشی
چه شیرین کرد بر وی سوکواری
گوارش خر از آن رخسار چون ماه
کز آن یابند مردان خوشگواری
درآید در تن تو نور آن ماه
چنان کاندر زمین لطف بهاری
ببخشد مر تو را هم خلعت سبز
رهاند مر تو را از خاکساری
تصورها همه زین بوی برده
برون روژیده از دل چون دراری
تفضل ایها الساقی و اوفر
و لکن لا براح مستعار
و صبحنا بخمر مستطاب
فان الیمن جما فی ابتکار
و مسینا بخمر من صبوح
و دم و اسلم ایا خیر المداری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *