+ - x
 » از همین شاعر
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 مجلس چو چراغ و تو چو آبی
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 از یکی آتش برآوردم تو را
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو

 » بیشتر بخوانید...
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 دل ما آتش و تن موج دودش
 دوبیتی های هزارگی بخش سوم
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
 در باغ
  چشمه
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 مادر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا هر لحظه منزل آسمانی
تو را هر دم خیالی و گمانی
تو گویی کو طمع کرده ست در من
جهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردم
که چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردم
که جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی
چه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری
ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزاید
ز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر من
که روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش
که شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بود
نه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گردد
نه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیند
طمع آن نی که گویندم فلانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *