+ - x
 » از همین شاعر
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 عشق را با گفت و با ایما چه کار
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 سلام علیک ای مقصود هستی
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات

 » بیشتر بخوانید...
 مرا از منطق آید بوی خامی
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 آینگی
 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 کچری قروت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باغ است و بهار و سرو عالی
ما می نرویم از این حوالی
بگشای نقاب و در فروبند
ماییم و تویی و خانه خالی
امروز حریف خاص عشقیم
برداشته جام لاابالی
ای مطرب خوش نوای خوش نی
باید که عظیم خوش بنالی
ای ساقی شادکام خوش حال
پیش آر شراب را تو حالی
تا خوش بخوریم و خوش بخسبیم
در سایه لطف لایزالی
خوردی نه ز راه حلق و اشکم
خوابی نه نتیجه لیالی
ای دل خواهم که آن قدح را
بر دیده و چشم خود بمالی
چون نیست شوی تمام در می
آن ساعت هست بر کمالی
پاینده شوی از آن سقاهم
بی مرگ و فنا و انتقالی
دزدی بگذار و خوش همی رو
ایمن ز شکنجه های والی
گویی بنما که ایمنی کو
رو رو که هنوز در سالی
ای روز بدین خوشی چه روزی
ای روز به از هزار سالی
ای جمله روزها غلامت
ایشان هجرند و تو وصالی
ای روز جمال تو کی بیند
ای روز عظیم باجمالی
هم خود بینی جمال خود را
و آن چشم که گوش او بمالی
ای روز نه روز آفتابی
تو روز ز نور ذوالجلالی
خورشید کند سجود هر شام
می خواهد از مهت هلالی
ای روز میان روز پنهان
ای روز مقیم لایزالی
ای روزی روزها و شب ها
ای لطف جنوبی و شمالی
خامش کنم از کمال گفتن
زیرا تو ورای هر کمالی
پیدا نشوی به قال زیرا
تو پیداتر ز قیل و قالی
از قال شود خیال پیدا
تو فوق توهم و خیالی
و آن وهم و خیال تشنه توست
ای داده تو آب را زلالی
این هر دو در آب جان دهن خشک
در عالم پر ز خویش خالی
باقی غزل ورای پرده
محجوب ز تو که در ملالی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *