+ - x
 » از همین شاعر
 تا نقش خیال دوست با ماست
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 این چنین پابند جان میدان کیست
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 بسوزانیم سودا و جنون را
 از دور بدیده شمس دین را

 » بیشتر بخوانید...
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 کفر و دین
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
 نگاه - داغ تر
 درجه تحصیل در کابینۀ کرزی
 امروز که بی حساب کردم گریه
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 ماجرای این و آن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون سوی برادری بپویی
باید که نخست رو بشویی
در سر ز خمارت ار صداعی است
تصدیع برادران نجویی
یا بوی بغل ز خود برانی
یا ترک کنار دوست گویی
در سور مهی بنفشه مویی
کی شرط بود که تو بمویی
بی دام اگرت شکار باید
می دانک چو من محال جویی
ور گوش تو گرم شد ز مستی
صوفی سماع و های و هویی
ور هوش تو بی خبر شد از گوش
یک توی نه ای هزارتویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *