+ - x
 » از همین شاعر
 یا رشا فدیته من زمن رایته
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
 بیست و هشتم
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو

 » بیشتر بخوانید...
 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 مهمان
 روزی برای دیدنت
 دور از رخت سرای درد است خانه من
 پایم از عشق تو در سنگ آمدست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مجلس چو چراغ و تو چو آبی
وز آب چراغ را خرابی
خورشید بتافته ست بر جمع
رو تو ز میان که چون سحابی
بر خوان منشین که نیک خامی
کو بوی کباب اگر کبابی
در پیش شدی که حاجبم من
والله که نه حاجبی حجابی
چون حاجب باب را نشان هاست
دانند تو را که از چه بابی
گشتی تو سوار اسب چوبین
از جهل به حمله می شتابی
یا عشق گزین که هر سه نقد است
یا زهد چو طالب ثوابی
با بیداران نشین و برخیز
کاین قافله رفت تو به خوابی
از شمس الدین رسی به منزل
و اندر تبریز راه یابی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *