+ - x
 » از همین شاعر
 گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم
 دیده ها شب فراز باید کرد
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
 آن یوسف خوش عذار آمد

 » بیشتر بخوانید...
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
 ماسک
 تعادل
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
 جنگ تریاک
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای یار یگانه چند خسبی
وی شاه زمانه چند خسبی
بر روزن توست بنده از کی
ای رونق خانه چند خسبی
ای کرده به زه کمان ابرو
برزن به نشانه چند خسبی
افسانه ما شنو که در عشق
گشتیم فسانه چند خسبی
ماییم چو میخ سر نهاده
بر روی ستانه چند خسبی
گر خنب ببسته است پیش آر
باقی شبانه چند خسبی
درده قدح شراب و چون شمع
بنشین به میانه چند خسبی
بشتاب مها که این شب قدر
آمد به کرانه چند خسبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *