+ - x
 » از همین شاعر
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 زندگانی مجلس سامی
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی

 » بیشتر بخوانید...
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 گریه تلخ
 پشت دیوار
 تو بیا
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 آواره
 دلهای گریخته
 اگر حب وطن در دل نداری
 بیتویی های من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند
هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمن
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی
ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است
قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *