+ - x
 » از همین شاعر
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 سی و پنجم
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 شاهدی بین که در زمانه بزاد
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
 در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
 بیا ما چند کس با هم بسازیم

 » بیشتر بخوانید...
 به تو بگویم
 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 مباد بشکند ای رودها غرور شما
 پرچو شدم
 رفته
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی
دست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی
نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی
چون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی
در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش
تو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی
خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی
هم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو
فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی
کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواند
تا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی
ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی
ماه را یک لقمه کردی کفتابیش آمدی
عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک
داندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی
عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است
کی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *