+ - x
 » از همین شاعر
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 بخش سوم
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی

 » بیشتر بخوانید...
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 یک قطره آب بود با دریا شد
 پل
 لبم از نوش او شکر چیند
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 اصلاً چرا؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزده
تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق
در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق
دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون
تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش
چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک
جز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد
تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *