+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
 هفتم
 ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی

 » بیشتر بخوانید...
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 مسلمانی که داند رمز دین را
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 تعویذ
 مهربان
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 چکامه های آزادی
 زمستان
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد
بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی
وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف
از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه
کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی
چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن
در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *