+ - x
 » از همین شاعر
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 دود دل ما نشان سوداست
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا

 » بیشتر بخوانید...
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 کویر
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 پاییز
 شهر بی دروازه
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 شبانه
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
زهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی
جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل
می کند عجل سمین را از کرم بریانیی
روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک
هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی
بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا
بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی
می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم
مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی
گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شود
گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی
چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم
در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *