+ - x
 » از همین شاعر
 در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
 ای دوست عتاب را رها کن
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن
 ای غایب از این محضر از مات سلام الله

 » بیشتر بخوانید...
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 نه من دیگر نمی خندم
 یکی درد و یکی درمان پسندد
 راست و دروغ
 در خنده های آیینه من گریه می کنم
 یک سایه نوازش
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 از آدم تا بوزینه
 در فاصله ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی
بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن
بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی
بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری
بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر
که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم
که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان
بنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری
عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را
همه در روی درافتند که بس خوب خصالی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *