+ - x
 » از همین شاعر
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده
 من مرید توام مراد تویی
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 به جان تو که مرو از میان کار مخسب
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 آورد خبر شکرستانی
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را

 » بیشتر بخوانید...
 ای جوانان عجم
 ای ستاره ها
 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید
 ز دست کوته خود زیر بارم
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 خلق
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
 چلو
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 مرا یاد است از دانای افرنگ

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید
بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *