+ - x
 » از همین شاعر
 در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
 چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
 معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادا
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
 مبارک باد آمد ماه روزه
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من

 » بیشتر بخوانید...
 لبم از نوش او شکر چیند
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 دیشب
 ای کاش
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 وطن
 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش
ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس
نبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید ز حجر نور برآید
چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی ز قدح های نهانی
که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را
تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *