+ - x
 » از همین شاعر
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
 ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من
 می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 زهره من بر فلک شکل دگر می رود
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 سبق الجد الینا نزل الحب علینا

 » بیشتر بخوانید...
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 پنجره
 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
 قصه ی عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت
بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند
اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد
همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند
به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد
دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *