+ - x
 » از همین شاعر
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 ساقی انصاف خوش لقایی
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 گر از غم عشق عار داریم
 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 عجب آن دلبر زیبا کجا شد
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی

 » بیشتر بخوانید...
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 پس انداز بانکی
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 هنگامه
 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی
هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان
سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی
چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش
چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد
ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را
که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *