+ - x
 » از همین شاعر
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای
 یا ولی نعمتی و سلطانی
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 مبارک باد بر ما این عروسی
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی

 » بیشتر بخوانید...
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 می وزد باد
 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 دارو
 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 دوران انتقالی
 ای ساقی خوش اندام جام وفا بیاور
 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید
برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *