+ - x
 » از همین شاعر
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 دل با دل دوست در حنین باشد
 به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 یا منیر الخد یا روح البقا
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی

 » بیشتر بخوانید...
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 به این نابودمندی بودن آموز
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 شیندم بیتکی از مرد پیری
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 دام مهرویان
 رباعیات امروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی
چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی
تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده
به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته
شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا
بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی
به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد
دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری
دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده
ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد
دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم
بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد
من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *