+ - x
 » از همین شاعر
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 صد بار بگفتمت نگهدار
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من

 » بیشتر بخوانید...
 پس از مدتی اندوهیدن
 یک کمی
 درآمیختن
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 خطه ی سبز
 حریق سرد
 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت
کار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری
به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند
چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند
تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *