+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 هست امروز آنچ می باید بلی
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق
 باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

 » بیشتر بخوانید...
 پیوند
 اندیشه را زبان گواراست پارسی
 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 خلوت شاعرانه ام هوس است
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 شهر خوابیده
 برای شما که عشق تان زندگیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر دم ای دل سوی جانان می روی
وز نظرها سخت پنهان می روی
جامه ها را چاک کردی همچو ماه
در پی خورشید رخشان می روی
ای نشسته با حریفان بر زمین
وز درون بر هفت کیوان می روی
پیش مهمانان به صورت حاضری
سوی صورتگر به مهمان می روی
چون قلم بر دست آن نقاش چست
در میان نقش انسان می روی
همچو آبی می روی در زیر کاه
آب حیوانی به بستان می روی
در جهان غمگین نماندی گر تو را
چشم دیدی چون خرامان می روی
ای دریغا خلق دیدی مر تو را
چون نهان از جمله خلقان می روی
حال ما بنگر ببر پیغام ما
چون به پیش تخت سلطان می روی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *