+ - x
 » از همین شاعر
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
 زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
 ما همه از الست همدستیم
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
 نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم

 » بیشتر بخوانید...
 كنار آمده ام با تمام غم هایم
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 لبش می بوسم و در می کشم می
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
 نگه دید و خرد پیمانه آورد
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 نه من دیگر نمی خندم
 دیگر این پنجره بگشای که من
 نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هیچ خمری بی خماری دیده ای
هیچ گل بی زخم خاری دیده ای
در گلستان جهان آب و گل
بی خزانی نوبهاری دیده ای
چونک غم پیش آیدت در حق گریز
هیچ چون حق غمگساری دیده ای
کار حق کن بار حق کش جز ز حق
هیچ کس را کار و باری دیده ای
هیچ دل را بی صقال لطف او
در تجلی بی غباری دیده ای
بی جمال خوب دلدار قدیم
جز خیالی دل فشاری دیده ای
از نشاط صرف ناآمیخته
شرح ده ای دل تو باری دیده ای
در جهان صاف بی درد و دغل
بی خطر ایمن مطاری دیده ای
چون سگ کهف آی در غار وفا
ای شکاری چون شکاری دیده ای
لب ببند و چشم عبرت برگشا
چونک دیده اعتباری دیده ای
شمس تبریزی بگیرد دست تو
گر ز چشم بد عثاری دیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *