+ - x
 » از همین شاعر
 مطربا عشقبازی از سر گیر
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 یا من یزید حسنک حقا تحیری
 شاهدی بین که در زمانه بزاد
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 مات خود را صنما مات مکن
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را

 » بیشتر بخوانید...
 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 جنگجوی پیر
 با یک خبر داغ چراغان شده ای باز
 ای که دایم به خویش مغروری
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 قرضداران
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 پرده از شاهد قدم بردار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی این جا هست ای مولا بلی
ره دهد ما را بر آن بالا بلی
پیش آن لب های آری گوی او
بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم
هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی
خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او
من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی
سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او
دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد
در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند
روید از سر گلشن اخفی بلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *