+ - x
 » از همین شاعر
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 دیر آمده ای مرو شتابان
 ساقی انصاف خوش لقایی
 آمدستیم تا چنان گردیم
 آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد

 » بیشتر بخوانید...
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 درآ که در دل خسته توان درآید باز
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 خواب رندانه
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر در آب و گر در آتش می روی
آن نمی دانم برو خوش می روی
در رخت پیداست والله رنگ او
رو که سوی یار مه وش می روی
نقش ها را پشت و پایی می زنی
سوی نقش نامنقش می روی
ذوق جان ها می زند بر جان تو
مست و دست انداز و سرکش می روی
در پی تو می دود اقبال رو
گر به عرش و گر به مفرش می روی
آنک در سر داری از سودای یار
چه عجب گر تو مشوش می روی
شه صلاح الدین برآ زین شش جهت
گر چه ظاهر اندر این شش می روی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *