+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 ساقیا باده گلرنگ بیار
 دل پردرد من امشب بنوشیده ست یک دردی
 چشم پرنور که مست نظر جانانست
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 روز طرب است و سال شادی

 » بیشتر بخوانید...
 آسمان آبی
 های مردم، کاش امشب مست می بودم
 شبانه
 این صبح همان و آن شب تار همان
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 بهار
 دو حکمت از ملا محمد عمر
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *