+ - x
 » از همین شاعر
 مست می عشق را حیا نی
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 من پار بخورده ام شرابی
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 ای جان و جهان چه می گریزی
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 با این همه مهر و مهربانی
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل

 » بیشتر بخوانید...
 عشق بشر
 سیاه سر
 بهار دیگر
 حرف آخر
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
جویای هر چه هستی می دانک عین آنی
خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد
آن به که رقص آری دامن همی کشانی
روزی کنار گیری ای ذره آفتابی
سر بر برش نهاده این نکته را بدانی
پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را
خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی
شد ذره آفتابی از خوردن شرابی
در دولت تجلی از طعن لن ترانی
ما میوه های خامیم در تاب آفتابت
رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی
احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن
از آفتاب جانی کو را نبود ثانی
مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز
تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *