+ - x
 » از همین شاعر
 بخش پنجم
 ای جان ای جان فی ستر الله
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
 من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
 ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی
 نهم
 ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

 » بیشتر بخوانید...
 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 نگاه تست شمشیر خدا داد
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 بازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر
گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو
درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو
زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است
زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است
این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی
چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد
بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را
زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد
تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی
در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی
گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری
فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده
شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
ای همرهان و یاران گریید همچو باران
تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *